یک آخر هفته، نوزده خانه، و یک عدد که همه را قانع کرد
حرف ما را باور نکردند؛ شمارهٔ کنتور را باور کردند.
کاروان درزگیری را با این فرض شروع کردیم که مردم میدانند از درز پنجره گرما میرود. نمیدانستند. یا دقیقتر: میدانستند و مهم نمیدانستند، چون در ذهنشان گرما از دیوار میرود و دیوار را نمیشود عوض کرد.
چیزی که این را عوض کرد دوربین حرارتی بود. وقتی تصویر را به صاحبخانه نشان میدادی و قاب پنجره در آن نارنجیِ روشن بود در حالی که دیوار آبی بود، بحث تمام میشد. در نوزده خانه از بیستویک خانهای که رفتیم، همین یک تصویر کافی بود. در دو خانهٔ دیگر هم مشکل باور نبود، اجارهنشینی بود: صاحبخانه حاضر نبود پول بدهد و مستأجر حاضر نبود روی خانهٔ کسی دیگر خرج کند.
ولی عدد اصلی جای دیگری بود. ما شمارهٔ کنتور گاز هر خانه را روز اول نوشتیم و سی روز بعد دوباره رفتیم و خواندیم. میانگین کاهش در خانههایی که درزگیری شده بودند حدود یکششم بود. این عدد را روی یک تابلوی مقوایی سرِ کوچه چسباندیم، با اسم کوچه و بدون اسم خانوارها. هفتهٔ بعد یازده نفر زنگ زدند که نوبت بگیرند.
درسِ کاروان برای ما این بود: ما فکر میکردیم کارمان درزگیری است. کارمان اندازهگیری بود. درزگیری را هر نصابی بلد است؛ چیزی که هیچکس انجام نمیداد این بود که سی روز بعد برگردد و کنتور را دوباره بخواند.
چیزی که هنوز حل نشده، خانههای اجارهای است. حدود یکسوم خانههای این محله اجارهایاند و هیچکدام از دو طرف انگیزهٔ خرج کردن ندارند. تا برای این یک راهحل پیدا نکنیم — شاید تقسیم هزینه، شاید کسر از اجاره — یکسوم گرمای محله همچنان از پنجره میرود.
واکنشها
روایت خودتان را بنویسید
هر کسی که در یک رویداد بوده میتواند بنویسد. انتشار عمومی اختیاری است و هر وقت بخواهید پس گرفته میشود.